بوی خوش تو…………….سپیدار
جولای 20, 2006
درکوچه باغهای شیراز بدنبال بوی خوش تو پرسه می زنم
ازهر خانه ای بوی خوشی مشامم را عطرآگین میکند
ولی بوی تو…بوی دیگریست
بوی بهار…بوی شینم…بوی نسیم پگاه…بوی خاک…بوی علف.. بوی دریا…بوی خوش دوستی…بوی اقاقیای خانه همسایه…بوی یاس رازقی
همه خوشبوهستند ولی…بوی تو بوی دیگریست
تو بوی باران می دهی…بارانی به تندی رگبار
که خیس خیس می کند….تازه تازه…می افشاند عطرگیسوانت را دربا د
زنده می کند نام تورا دریا د…..با د با د….. ا
یادت هست گفتم: پس کی باران میبارد؟
وتوجواب دادی: وقتی زمین تشنه فریا دزد!!!!
یادت نرفته سئوال کردم باران چه رنگ است؟؟
وتو جوابم دادی برنگ چشمان من
ولی نازنینم باران بی رنگ است و چشمان تو یاقوت هزاررنگ
نرمی باران کجا وگرمی دستان تو کجا؟؟؟
دستی را که دردستت گذاشتم هنوز بوی تو رامی دهد
بو میکشم وسرمست می شوم درهمان سراحی نرگس مست شیراز…
ای دل انگیزترین خاطره سفرم
بیا د تو وبرای تو تا پشت کوه های بلند راه گشودم
فقط برای اینکه دوستتدارم را ازنزدیک تقدیم تو کنم
تو ازاین شراب کهنه نوشیدی ومست شدی
مستی وبی خبری….تو نوگلی زیبایی
ومن باغبانی پیر….که با تمام ناتوانی هایم نگران رویش وبه بارنشستن توام…
قرارمان این نبود…. که موج لبخند رابرلبانت بخشکانی
قرارمان این نبود که روی به خورشید بتابانی
قرارمان این بود که تاهمیشه درکنارهم باشیم وبه نهان و آشکار هم گوش کنیم
قرارمان این بود که نگاه من و تو پلی گردد برای پایداری پیوندمان
می دانی که یا د تو و نام تورا تا همیشه بودنم بر دیواردل نوشته ام….پاک شدنی ..نیست
فراموش شدنی هم ..اگر فراموش کنی
واگردوستی مان را انکار….من تاهم چنان بونم دوستتدارم وهمیشه بیادت هستم
دوستت دارم همانند همان روزهای ما ه مهر که باتو آشناشدم
وهمانروزهای آبان که گفتم دوستت دارم… به همان نوعی که می پنداشتم مرا ودوست داشتنم را تعریف می کنی..
اکنون هم می دانم دوستم داری ..من تاهمیشه بودنت درکنارت چون یک خاطره خوش راه خواهم رفت ..من یک دوست بسیار نزدیک تو وهمراه وهمزبان وهم دل تو ام……..همین بودم و اکنون نیز…اگر دل نازکت آزرده شد…اگرخواستی فراموشم کنی درک وباورت می کنم فقط بگو چرا ؟
ازمن دل تنگ شده ای …این برایم بسیار مهم است که بدانم درکجا وچهئ زمانی به احساست خش کشیدم …فقط بگو..همین …دوستت دارم
ماه ها پیش گفتم واکنون نیز تکرار می کنم ..دلم همیشه برایت تنگ می شود…تو یک یاد خوشی دردل من که هرگز گرد فراموشی روی آن نمی نشیند
باورم می کنی ؟؟؟
بوی خوش تو هرکه زبا د صبا شنید
ازیار آشنا سخن آشنا شنید…
با بوی خوش تو تا همیشه بو دنم درکوچه باغهای خاطره می گردم
بیا د تو وبنام تو …..دوستت دارم……..چه ترکم کنی وچه بمانی ..همانند پیش ها و کمی هم بیشتر… یادت هستم……یادم باش …همین د
چشمان تو…….ودل من…………..سپیدار
جولای 19, 2006
چشمان تو…………آئینه من
وقتی نگاهم کردی
وقتی درچشمانت نگریستم
تمامی اندوه های سالیان دراز را بدست فراموشی سپردم
وآنچنان غرق نگاهت گردیدم
تا درژرف ترین نقطه چشمانت گم شدم
ای شورآفرین ترانه هستی
آیا ازنگاهم داستان دلدادگی ام را خواندی؟
آیا دانستی دوستت می دارم؟
من…… گم شده ام درژرفنای نگاه تو
آنچنان که کسی پیدایم نخواهدکرد
دلم می خواهد همیشه یک داستان ناخوانده باشم برای تو………
یک سروده ناتمام…یک ترانه ازسراینده ای گمنام..
نازنینم …. دنیای تو دنیای قشنگی است
دنیای شعروشوروترانه واحساس
دنیای آبگینه های رنگین
دنیای پیام های بسته وناگفته
دوستت دارم….. دوستم بدار………… بی بهانه شاعرانه مثل یک غزل…یک ترانه..
من داستانی روبه تمامم
وتو درابتدای راه شکفتن
بگذار همیشه مانند یک سایه درکنارت باشم
ناآرام وبیقرار
بگذار همیشه نگرانت باشم
دل واپس روزها ولحظه های تو…
درآن دوردستها شاهزاده قصه ها را میبینم
بااسبی سفید چشم براه توست
وتو دیرویازود سواربراسب سپید خواهی شد
وازمن دور …دور
ومن با چشمهای همیشه نگران رفتنت را خواهم دید
گریه خواهم کرد وبدرود ت خوام گفت…
بگذار شمع نیمه روشن و روبا پایان هم چنان درراه سوسو کند
چشمان تو……. ودل من و داستانی غم انگیز
دوستتدارم تا همیشه و هم چنان
دوستم بداربرای همیشه
مانند یک دوست…. دوستی وفادار و ماندنی
شانه های ناتوانم همیشه برای سرنهادن تو ….
وگوشهایم برای شنیدن تو…. آماده است
دوستت دارم…. بی بهانه و فراوان
باورم می کنی؟؟؟؟؟
چشمان تو و دل من و یک قصه ناتمام……ه
اینجا خانه دل من است……….سپیدار
جولای 18, 2006
درختی تنها در بیابانی بی انتها و
……اندک سایه ساری
که شایدبتواند ارامش گاه امنی
…. برای رهگذری ویا گم کرده را هی باشد
……………………………………….من آن درختم…. سپیدارم بخوان.
این جا جانوشت یادداشت های هنگام های من است… وقتی سرمستم ..وقتی دلگیروناخرسند وقتی احساس می کنم دنیابرایم تنگ است و زندگی آهنگی ناخوشایند بدینجا می آیم تا نهایت احساس درونم را بنویسم… نوشته های من هم نگاهی با امید دارد و هم ناامیدی را می شناسد.. مخاطب من همه هستند وگاهی هیچ کس نیست! !! من برای تو می نویسم تو که واژه ها را خوب ومرا بیشتر می شناسی!! تو که خود کسی هستی برای لحظه های تنهایی من………تو بی نام ترین و زیباترین گلی هستی که دیده وبوئیده ام…. وه چه بوی سرشاری……این دفتررا برای دل گشودم تا هرچه ناگفته مانده درآن بنویسم… گرچه ناگفته ها را نیزقبلا درنگاهم خوانده اید!……..ی…
این دفترویژه ترین کتاب زندگی سپیدار است… می خواهم دراین برگها خودرا تعریف کنم و یا د هزاران روز پشت سر گذاشته را… کودکی.. نوجوانی …جوانی واکنون که درابتدای سرآشیبی قرارگرفته ام…. من در این دفترخواهم نوشت که چگونه ازبرزخ ها وآتش بارهای زندگی گذرکرده ام… وخواهم نگاشت یادهایی که شوق بودن کنونی ام ازمروروتکرار آنهاست… من ازدوستانم دردرازای زندگی ام خواهم نوشت ازدیروزهای دور وتا امروز. ازدورانهای زرین آزادی وتلاشم و اندوهگین سکوت وزندانم….
دفتردل سپیدار را بخوانید واگرآموختنی بود…. بیاموزید واگرنه… فراموشش کنید.
ای دوست قبولم کن و جانم بستان………………….مستم کن وازهردو جهانم بستان
باهرکه دلم قرارگیرد بی تو
آرام باش!… دل تنگم…..سپیدار
جولای 18, 2006
این روزها دل تنگم
چون کودکی بهانه می گیرد
بی خواب شده
هرچه داستان برایش تعریف میکنم
هرچه برایش شعرمی خوانم
خوابش نمی برد
نه دیگر شوق جنگل ودریا دارد
نه مهتاب وماه وستاره ها
خنده ازیادش رفته
وگاه وبی گاه…. بابهانه و بی بهانه می گرید
گریه دل!خونابه احساس است
کاری ازمن ساخته نیست جزاینکه بااو بسازم
ودائم درگوشش زمزمه کنم…. آرام باش ای دل
دل صدپاره و زخم خورده من
آرام باش ! ای تنگ ترین قفس دنیا…
آرام…………آرام
وقتی تورادیدم………..سپیدار
جولای 15, 2006
یادم هست……………یادت هست؟
ابرسیاه را بهانه گریستن کردی
برای باریدن باران
گفتی: دلم هوای باران کرده
می خواهم خیس شوم
ومن گفتم: گاهی ابرها بجای باریدن… گم میشوند
وتو خندیدی وگفتی گم؟
گفتم آری اگرابرها خیلی دلگیرباشند
درخودگریه می کنند وگریه هایشان بخ میزند
تو گفتی: دوبال می خواهم
تا پروازکنم بروم پیش ابرهای دلگیر
گفتم: بال که داری… فقط شوق پرواز
گفتی : شوق دارم ولی تنها؟
گفتم : بالهایم اگرشکسته نبودند بی شک هم پروازت می شدم
وتو… زیرلب چیزی زمزمه کردی ویکباره پرکشیدی
ومن با چشمان نگرانم دورشدن تورا تماشاکردم وگریستم
اکنون…. من مانده ام ویادتو وابرهای دلتنگ
وقتی تورا دیدم هرگز به پروازتو فکرنمی کردم
!
یادت هست؟…………………..سپیدار
جولای 15, 2006
اولین قرارمان زیرباران بود
خیس شدیم….جوانه زدیم… شکفتیم
باران می بارید واشکهای مانیز
درچشمان هم… گم شدیم
اوگفت:… باران چه زیباست
ومن گفتم: اما نه به زیبایی چشمان تو
بوسه درزیرباران چه دلچسب بود
ودریک روزبارانی ازهم جداشیدم
ازمن پرسید: دوباره کی همدیگررا می بینیم؟
با اندوه گفتم : وقتی که باران آمد…..
هوا چه شفاف وپرستاره شده است
پس کی باران می آید؟؟؟؟؟؟ کی؟
زندگی….. چرخه سرمستی ودلتنگی ماست
هرکسی خنده زد وزودگریست
هرکسی پیمان بست
یاکه پیمانه شکست
روزگارش خوش باد
آب دررود…….روان
قله ها پابرجا
جنگل ومزرعه وباغ وچمن
ابروباران تگرگ
دشتهای سرسبز
جملگی پابرجای……زندگی میروید
روزها درپی هم
سازناکوک زمان….. می نوازدبی شک
مرگ همسایه ما خواهد شد
پس بنوشیم به گلبانگ نوازشکرباد
پس بخندیم به موج سرکش
دل به دریابزنیم…..
زندگی… می گذرد
لحظه رادریابیم….. ادامهی این ورودی را بخوانید »
Hello world!
جولای 13, 2006
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!